پیكان آسمان



مرا در پای نارونی افرید که آدم به حوا عاشق شده بود. هزاران سال من بودم و خودش. رهایم کرده بود در بهشت تا شاد باشم از معجزه ی رنگ ها. نقاش آفریده بودم آن نقاش ازلی. هرچه رنگ داشت در بساط، بخشیده بود به دست های رنگین کمان من. و دستان من چه باشکوه می کشید معجزه هایش را بر آسمان ... تا روزی که نگاهم افتاد به زمین. و به آن ها که دو چشم داشتند و یک قلب. و خطاکار بودند و عاشق. نگاه دزدانه ام را که دید گفت : تو از تبار آنها نیستی. آدم ها بیگانه اند با رنگ های تو ... و مهربانانه پندم داد به دوری از وسوسه های خاک ... و من بودم که بازیگوشانه فرمان نبردم از او ، که شاید خطا از اوست که فراموش کرده بود قلب بیافریند در سینه ی من !
تا آن روز که در پای نارون پیر مرا در آغوش کشید. به مهربانی پیشانیم را بوسید با باران. حتی خورشید را گردانید تا حُرم آن بال های نازکم را دلگیر نکند . با همه ی شکوهی که در خلقت داشت ناز می کرد مرا به خیال که آرامم کند ...

آن گاه آهسته در گوشم گفت : بی نیازی ؟ خوشبخت ؟

گفتم نه ... عشق می خواهم

نا امید بیرونم کرد از بهشت

تا هجرتم را آغاز کنم  ... در پی تباری که تبار من نبود و رنگ های مرا نمی فهمید.

 سرآغاز هجرت من     پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390

******

شب بود ... و آسمان تیره ... و زمین تیره ... و بر زمینی چنین تیره ، روزگاری "آدم" سقوط کرده بود ... و من نیز در پی اش .

سقوط درد دارد. نه از شکستن استخوان ها. درد تحقیر رانده شدن است که می شکند بغضت را ... درد دور افتادن از معجزه ی رنگ هاست که می شکند چشمان نگرانت را به دست های خالی از همه چیزت.

و این گونه بود که من چشم باز کردم و دیدم که افتاده ام در حیاط خانه ی پلاک چهار و منیژکی زیبا ایستاده بالای سرم که « اینجا چه کار میکنی این چنین گریان؟» و منِ گیج و حیران، نمیدانستم در سرزمینی که همه ی تاریخش تاریخ بی آبی است، این همه اشک از کجا چشمه می شد از چشم هام... راست گفته بود . من از تبار ایشان نبودم و جادوی کلامشان بر زبانم جاری نبود... در سیاهی آن شب سقوط ، از پرهای خالی از پرواز بالهام لباسی ساختم بر اندام شکسته ام و به راه افتادم در زمین به جستجوی آنچه سرآغاز هجرتم بود .  

سقوط   جمعه 30 اردیبهشت 1390

******

دستهایم را از خالی آسمانی بركشیدم كه قداست موهومش را سال ها در ذهنم فرو كرده بودند و اراده كردم ساره ای باشم که بازیگوشانه و رها بخندد به تمام ابیات ناموزون آیه های منجمدی كه آدرس اشتباه داده بودندشان ... الف لام قاف این قافیه كوچك تر از آن بود كه خانه ی سیمرغی باشد ... گفتمشان كه خورشید باشد پیشكش خودتان ... با تیغ شعله اش بسوزید در ترس پادافراه دوزخ موعودتان ... مرا همین سایه ی تاریك بس كه سرپناه خنده های كافرانه ام باشد ... تمام عمر از همه ی آنهایی كه مثل هم نبودند و از من هم نبودند و از هم، هم جدا مانده بودند، یك جور زخم خوردم و نفهمیدم كجای كارم اشتباه بود ... تنها دیدم راه های سعادت را كه هیچ، خیلی وقت است خودم را هم گم كردم در این تاریكی ... و دست بردم در انحنای حلقه های تو در توی زنجیر ازل بافته ی رحمانیت و پاره پاره های تن را قربانی «رَب»ی كردم كه "من" بود و بازیچه ی عشق های خاله بازی نبود و تنها ناظری بود عاشق و دلخوش به پروانه شدن كرم ها ... و نشستم به حضور و تماشا کردم دختركی ساره نام را كه از شگفتی درك بودنش شمعی در آن سایه افروخت ، به نیت به شوق آوردن پروانه ای كه بشارت داده شده بود به تولدش از پیله ی "من" !

 از من تا من   پنجشنبه 21 مهر 1390

******

در سرزمینی بالیدم كه بَرَش چهارگونه باد می وزید و دَرَش افراشته ترین نخل ها سر افراشته بود ... كه دریاش ماهیانی داشت كه بیرون از آب روی ساحل راه می رفتند ... و ماهیگیرانی كه سفره هاشان هم كه خالی بود، مهمان گرمای بی چشمداشت دل هاشان میكردنت ... در سرزمین نخل و نارنج سالخورده ای که کودکی هایم در پناه آغوششان گذشت... سرزمینی که سقوط و گریز را در پس عشق به من آموخت در طلسم شوم صداها ... صدایی که هنوز میپیچد توی سرم . صداترین صدا

نخل و نارنج و خاطره    سه شنبه 15 شهریور 1390

******

صدای حنجره ی پرنده بود در سازش. نه از این پرنده های زمین؛ مثل پرنده های خواب. که می آیند از کهکشان های دور. صدای غریبی دارند. انگار صدای آغاز خلقت است... مثل صدای جیغ هایی که پرنده ی روحم می زد وقتی همه ی حرف هام ناگفته می ماند با او. که شمس من بود و خدای من! صدای آن همه کلام که مرده به دنیا می آمدند و نمی رسیدند به حنجره ی من و او . و فقط می پیچید در سه تار جادوییش... دیر دانستم که باید گریخت از طلسم شوم این صداها.... الهه ی نازش مرا می برد به شب اول قبر. نکیر و منکر سازش نقب می زنند به اعماق روح. چنگ می زدند و بیرون می آوردند تمام تصویر هایی را که دفن شده بود در اعماق من ... تصویر او با آن سه تار جادوییش و گریه ای که می لرزید روی لب های معصومش ... یک جسد که دو شبانه روز طبل زدند کنار دریا تا بیاید به سطح آب. و یک نامه ی ناتمام برای من. هیچ جسدی طاقت ندارد این همه بماند زیر آب. چقدر باید رنجیده باشد از صداهای زمین... زنان و مردان سیاهپوشی که تمام روز در سکوتی سرافکنده و تمام شب در گریه ای خاموش ، پابه پای طبال ها رفته اند از این سر ساحل تا آن سر ... و او که در اعماق گفته است بزنید هنوز . در جهانی که تکلیف عشق مرگ است، اینجا خوشم با ماهیان دریا...

صدای اعماق    پنجشنبه 3 آذر 1390

******

آه از ما كه چقدر وای ... از من كه چقدر دیر ... و از تو كه چقدر زود ...

وای از ما كه چقدر آه ... از من كه در سكوت ... و از تو كه در سراب ...

وای از ما كه ماندیم در من از تو كه خفته ای با چشمان باز در كابوس و بی نگاه

...    شنبه 3 دی 1390 (نوشته ها به رنگ سفید اند)

******

و وای از من که چقدر دیر و تنها در پس مانده ی رویا گفتمش که : بیا عزیزترینم . بیا غلت بزنیم باهم در اعماق آب. اینجا ماهیانی هست که از جنس رویایند. بگذار بگذرند دسته های عزا. الهه ی نازت این بار آمده که بماند. بزن آن سه تار جادویی را.

 صدای اعماق    پنجشنبه 3 آذر 1390

******

بله ! عشق هم سهمش برای ما شناست میان ماهیان مرداب به ساعاتی که در یا هیچ نیست مگر همه ی هول هستی ...

 

******

پس از آن همیشه دیوانگی و گریز بود و بعد دردی مبهم در اعماق سرم. میان آن اسم های گم شده در آخرین لایه های چرب مغزم ... و صداهایی که انگار از بند نافم به گوش میرسید. از دانه های آبی تسبیح مادربزرگ که می گفت بخوان : والعصر ، ان الانسان لفی خُسر ... و صدای کودکی هایم که می خواند ، بی آنکه بداند. بی آنکه هنوز هم بدانم ...

 صدای اعماق    پنجشنبه 3 آذر 1390

******

زمان هم حتی مرهم نیست. زمان زخم ها را می لیسد و تازه می كند و آنها را دردناك تر از پیش برجای می گذارد... آری زمان مرهم نیست. نظاره اش آلوده ات می كند به اوهام. و گاهی، به عكس های توی آلبوم كه زل می زنی، دخترك كودكی هایت یواشكی نفس می كشد روی سه چرخه اش... توی بغل مادربزرگ ... یا كنار حوض ماهی ها! انگار كه یك تكه هوا جا مانده باشد در كالبد لحظه ی مدام اسیر شده در عكس ها ...

بیشتر اگر زل بزنی، درد زخم های بلوغ را هم پیدا می كنی توی همین نفس ها. مثل اینكه به دخترك توی عكس گفته باشی یكهو: « هی !  اون پرنده هه رو ! » و او همان جا روی سه چرخه اش سر بچرخاند به آسمان در پی انگشت اشاره ای ناپیدا . و ناگهان تمام جهانش گُر بگیرد از سوزش زخم چنگال های تكامل . و همه ی عمر گیج و گم، در تمام زندگی اش بگردد پی پرنده ای كه نیست ... كه نبوده است هرگز ... و یا بوده است و همین طور دارد می رود سمت سیاره ای كه سیاره ی او نیست و لابد زمانش جور دیگری تا می كند با آدم ها و زخم ها !

زمانی دیگر    سه شنبه 13 دی 1390

******

در تفاسیر گفته اند: مصیبت به هرآنچه گفته می شود كه اصابت می كند بر انسان. سَوای نحوست و تقدس آن! همان كه در میانه ی راه زندگی بر من فرود آمده بود . همان مصیبتی كه نمی شناختمش و درون همان صداها بود. سر برداشتم و گیج و مبهوت از خواب هزار ساله ی كهفم چشم گشودم و ماندم كه «به كجا می روم؟» چه سؤال ابلهانه ای! هر كسی می رود، لابد می داند به كجا. ترس از «مكان» هنگامی لگام می گسلد كه گم باشی از «كجا؟». چنگ می زدم به هر چیز كه «حقیقت» می خواندنش، مثل چنگ زدن نابینایی به نور، به هر چه از ذهنم می گذشت. تا مگر اندكی روشنایی بتابانم به مقصدی كه پنهان بود. به مقصدی که همان مبدا گم شده بود ...

(3) صدا    پنجشنبه 27 بهمن 1390

******

انا لله و انا الیه راجعون

 

******

من اگر فرشته ای بودم که از آسمان گریخته،
امروز بازگشته ام
با دستان خالی
باید به قصه گو اعتماد کرد:
«این زمین هیچ گاه امن نبوده ...
 ...
حتی برای اندکی پرسه »

بازگشت یک فراری    چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390

 

 


پ.ن. کلیه ی لینک ها به پست های وبلاگ "پیکان آسمان" می باشد!

پ.ن : نقاشی اثر استاد محمود فرشچیان است با عنوان "عدالت"

 




فرود آمده در تاریخ سه شنبه 29 فروردین 1391 توسط ساره | نظرات ()

 

بشکن بشکنه بشکن من نمیشکنم. چرا؟ چون قبلا شکستن! ابدزدکی که نون بدزده نوبره!! چقدر ننم بهم  میگفت عزیزم توله سگ!! کنار حوض سرپا نشاش! اما من ازاین گوش میشنیدم و از اون گوش هم میشنیدمدنیا دار مکافاته. خروسه نیگا به تخمش میکرد میگفت دنیا چقدر کوچیکه! حالا شده حکایت ما که سرپا بهمون شاشیدن! من میگم ادم باس اول ادم باشه بعد دوماد بشه! درخت شمشاد رو دیدی چقدر بزرگه؟ حالا برو بوته توت فرنگی رو ببین چقدر کوچیکه! حالا چون کوچیکه ادم نیست؟ هست اخوی شما حالیت نیست. بچه ای که صبح تا شب توی جوب دنبال موشها بدوه اخرش یا دزد میشه یا مهندس!! یا یکی میشه مثل این حسن اپاراتی گه! خوب به چه درد میخوره؟ بچه باس ادب داشته باشه. جلوی بزرگتر دستشو نکنه تو دماغش! وگرنه همه بلدن حرفای سلمبه قلبمه بزنن! تو یه دبه هم میشه ترشی انداخت هم میشه عرق درست کرد

اما جواب خدا رو کی میده؟ من من کله گنده دیگه خیلی وقته کله گنده نیستم!! کله ام شده اندازه یه دونه عدس یا یه دونه مگس!! هوا هوای دو نفره اس اونوخ شما چهارنفری پاشدی اومدی پارکه ملت که چی؟ برو کیف دنیا رو بکن بابا! دست خودتو بگیر بردار ببر بازار واسه خودت یه شلوار بخر که خشتکش حالا حالاها جر نخوره!! من اگه میگم کفشای لنگه به لنگه نپوش واسه خودت میگم که هی نلنگی وقتی راه میری!! اما توی خاک بر سر از چاله در میای میفتی تو حوضک!! گیلی گیلی حوضک خره اومد اب بخوره افتاد تو دام عاشقی تو نمیری!

بشکن بشکنه بشکن. من نمیشکنم اگرم بشکنم اینجا نمیشکنم. میدونی چی میگم؟

 

ع.م



فرود آمده در تاریخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط ساره | نظرات ()



فرود آمده در تاریخ چهارشنبه 16 فروردین 1391 توسط ساره | نظرات ()



سلام!

ما هم بالاخره برگشتیم. رفته بودیم حوالی دریاهای جنوب برای عید دیدنی از ماهی ها ! همان ها که بیرون دریا روی ساحل راه می روند و مثل من هنوز نمی دانند با آبشش هایشان چه کار کنند... رفته بودیم تا نیاندیشیم به کودکان زاده نشده ای که مُردند و به شغالی که آن شب زمستانی رفت زیر تریلی ... رفته بودیم به سرزمینی که باران لحظه ای شک نمی کرد به نباریدن . و هر درختش به گونه ای سبز بود. بی آنکه تحقیر کند دیگری را . و لرزش گنجشگکان نوبال بر شاخه های خیس از سر شکایت نبود ... و ماهی یادش بود که ماهی باشد . چه در تُنگ ، چه در دریا *...حتی با اینکه نمی دانست با آبشش هایش چه کند بیرون آب !  این هم شده از رسم های وارونه ی ما ، که تحویل سال را در خانه نباشیم ولی هر طور شده برای در کردن نحوست ها و سیزدهِ بدنام شده ی بی گناه، برگردیم خانه !

سلام زندگی! ما هم بالاخره برگشتیم تا همه چیز را دوباره از سر بگیریم در این ملال بی پایان.

پ.ن : تصویر این پست، دیوار روبه روست. "سوسن خانم" است که گذاشته بودمش به نگهبانی سبزه های عید و سیزده فرشته ی اتاقم ! (هنوز یاد نگرفته ام که هزاران فرشته ی گچی هم این اتاق جهنمی را بهشت نمی کند ... سیزده تا که چیزی نیست!)

* زنده یاد حسین پناهی

تکنیک اثر : ترکیب رنگ روغن و کلاژ       سایز :  150X120 cm



فرود آمده در تاریخ شنبه 12 فروردین 1391 توسط ساره | نظرات ()

 

بهار می آمد

تمام باغچه در انتظار روییدن

و من كنار تو پروانه خشك می كردم

 

پ.ن. محل نگه داری تابلوها در مطب یك دندانپزشك در حوالی چیذر می باشد

پ.ن. سفارش كار پذیرفته می شود !

* متن از من نیست... در حقیقت نمیدانم از كیست



فرود آمده در تاریخ یکشنبه 21 اسفند 1390 توسط ساره | نظرات ()

تو می میری و من یادم می رود خاكت كنم ... به خودت هم رهایت نمی كنم . به خودت كه باشد از این بالا یكراست می پری و می روی توی زمین ... می مانم به تر و خشك كردن جنازه ای كه همه ی خاك های زمین می طلبندش ... هر روز با گرمایم می نوازمت كه جسم مرده ات بو نكند و باد نكنی از غرور مُردگی به خودت !

من به ماندن دستور داده شده ام.



فرود آمده در تاریخ پنجشنبه 18 اسفند 1390 توسط ساره | نظرات ()

 

روی ته مانده ی بریده ی چنار پیر ایستاده بودم و تمرین درخت شدن می کردم که گنجشک خسته ای آرام روی شاخه ام نشست ... انگشت هام را حلقه کردم دور تن کوچکش و زنده زنده ، آنقدر فشارش دادم که جان داد ... و قلبش که تند می تپید در سینه اش له شد انگار ... انگشت هام را که باز کردم دستم خالی بود و دلم تلخ ... هرگز درخت خوبی نخواهم شد .

 

پ.ن. یادی از منیژكم



فرود آمده در تاریخ سه شنبه 16 اسفند 1390 توسط ساره | نظرات ()

فریاد نمیزنم

نزدیك تر می آیم تا صدایم را بشنوی

«عمران صلاحی»



فرود آمده در تاریخ یکشنبه 14 اسفند 1390 توسط ساره | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:16)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ
پیكان آسمان كه بر اسرار مادرند//مارا كشان كشان به سماوات می برند-حضرت مولانا-

نگارنده ی همه ی نقاشی ها خودمان می باشیم . تصویر گر بیشترشان هم همین طور. حق استفاده و كپی برداری برای عموم آزاد است.


» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نگارگر
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :